صفحه دوم: خدا و ديگر هيچ

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند

اولياي خدا در بين مردم پنهانند، و اينطور نيست كه با صداي بلند خود را به انسانها معرفي كنند. دوستان صميمي خدا كه چون جان، خدا را دوست دارند و در ميان قلب خويش جاي ويژه به او مي‌دهند، تابلوي خاصي براي شناخته شدن ندارند، آرامش آنها، و نام و ذكر دائمي پروردگار، نشاني از دوستي‌شان با خداست. چه بسيار مي‌شد كه حاج آقا جلال مي‌خواستند بيان تجربه كنند، يا موفقيتي را بگويند؛ حتما و حتما مي‌گفتند اين موفقيت از خدا بود. حتي اگر فكر خوبي به سرشان مي‌زد مي‌گفتند: «خدا به ذهنم انداخت، خدا به من گفت» و اين جمله ي «خدا گفت» و «خدا خواست» و «خدا نخواست»، جملات پر تكراري بود كه او نه از سر عادت، بلكه از سر يك معرفت عميق به آنها رسيده بود و به زبان مي‌آورد. حتي اگر يك وقت فراموش مي‌كرد، ماشين را قفل كند و با تعجب فرزندان روبه رو مي‌شد مي‌گفت خدا خودش مواظب مال ما هست. در ذكر خاطرات بستني سازي هم اين جمله كه «خدا به ذهنم انداخت» بسيار تكرار مي‌شد. باور به حضور خدا در لحظات متعدد و ساده‌ي زندگي، از او يك انسان آرام و بي‌هياهو ساخته بود. انساني كه نياز نمي‌ديد خود را به هر آب و آتشي براي كسب مال و شهرت بزند. اطمينان به خدا هنر انسانهاي خدايي است.

صفحه دوم: خدا و ديگر هيچ
دبستان آقا جلال، ده بالای یزد

© بستنی جلال — همه حقوق محفوظ است.

هر طعم، سفری به خاطرات شیرین گذشته